شونه به شونه میرفتیم
بارونو دوست داشتی یه روز
شونه به شونه میرفتیم
چند ورق کاغذ و یک دونه قلم
کاغذای خط خطی
سر حال از اینکه آزاد شدن
دیگه بیداری شب عادتمه
حالا من موندم و یک دونه ورق
چشمونم، فاصله رو از پنجره دید میزنن
با سلام خدمت بابا
یادمون دادن که اینجا
راستی چند وقته که رفتم
قلم و دفتر شعرم
توی نامه گفته بودی
پاکت بی تمبر و تاریخ
دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه
رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی
یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من می کوبه چشمای منتظر به پیچ جاده یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من می کوبه تو ذهن کوچه های آشنایی یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من می کوبه
وقتی که تنها می شمو همراه تنهایی میرم داغ دلم تلزه میشه وسوسه های موندنم زمزمه های خوندنم با تو هم اندازه می شه قد هزارتا پنجره تنهایی اواز می خونم دارم با کی حرف میزنم نمی دونم نمی دونم این روزا دنیا واسه من از خونمون کوچیک تره کاش می تونستم بخونم قد هزارتا پنجره طلوع من طلوع من وقتی غروب پر بزنه نوبت رفتن منه |




